تبليغاتX

JavaScript Codes پایتخت عطش
پایتخت عطش

آرزوها

قبل از هر چيز برايت آرزو مي‌كنم كه عاشق شوي، و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد، و اگر اينگونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد و پس از تنهاييت، نفرت از كسي نيابي. آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي، از جمله دوستان بد و ناپايدار، برخي نادوست و برخي دوستداركه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد و چون زندگي بدين گونه است، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي، نه كم و نه زياد. درست به اندازه، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند، كه دست كم يكي از آن‌ها اعتراضش به حق باشد تا كه زياده به خود غره نشوي.

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي، نه خيلي غير ضروري تا در لحظات سخت،.وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است، همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي، نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي‌كنند، چون اين كار ساده اي است، بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي‌كنند و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوارم اگر جوان هستي، خيلي به تعجيل، رسيده نشوي و اگر رسيده‌اي، به جوان نمايي اصرار نورزي، و اگر پيري، تسليم نا اميدي نشوي، چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....هر چند خرد بوده باشد...... و با روييدنش همراه شوي، تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي، زيرا در عمل به آن نيازمندي و سالي يك بار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي: " اين مال من است" فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است!

اگر همه اين‌ها كه گفتم برايت فراهم شد، ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...



نوشته شده توسط محمد تاريخ دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 18:56

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

چقدر خنده داره

چقدر خنده داره

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی تمایل داریم!

چقدر خنده داره که برای عبادت و نیایش هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما معجزات الهی رو به سختی باور می کنیم!

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

خنده داره. اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
دارید فکر می کنید؟

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای مهربان و دوست داشتنی است.

پی نوشت : آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست پاک می کنید بخاطر اینکه شک دارید که اونها به چیزی اعتقاد دارند ؟!!!

خنده داره؟ . . .نه



نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 23:53

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

و بازهم ای خدای بزرگ من ...

« ترا به شهادت می طلبم که در تمام عمر رنج بارم به حقیقت یکبار عشق ورزیدم و آنهم بازیچه کالبد خاکی او شد »
 
ای خدا
روزیکه به امر تو رستاخیز بر پا می شود و خفتگان سرزمینهای ناشناس سر از خاک بر می دارند ، تو به خاطر دل سوخته من به او رحمت آور گرچه در عالم مردگان دلدادگان یکدیگر را باز نشناسند ولی تو که کاشف هر رازی ما را در کنار هم به خوبی خواهی شناخت.
از تو تمنا می کنم آن موقعی که همه چیز حتی خورشید و ماه و ستارگان به خواب ابدی فرو رفته اند و امواج دریا ها در سکون وحشت زایی بسر می برند به او رحمت آور ...
من چون می ترسم در آن دنیای ظلمانی و پر سکوت محبوبم را نشناسم احساس میکنم که باید از هم اکنون همه مردگان را بپرستم شاید یکی از آنها یار دیرینم باشد ...
اگر مرا بگذارد و بگذرد و به دیگری بپیوندد تو به آه و ناله و ضجه من توجهی نکن و پرتو رحمت خود را از او دریغ مدار ...
آن وقت است که دیار مرگ برای من دیارخوشبختی خواهد شد



نوشته شده توسط محمد تاريخ سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 18:43

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

و باز محرم .....

و باز محرم از راه می رسد ؛دلها غمگین می شود ،آسمان خون می بارد،چشمها چاره ای جز جاری کردن زنگارهای دل ندارند ،زنگارهایی به زلالی آب و وسعت آسمان ،آری و باز محرم می رسد تا زمین و زمان به نهایت خویش برسند وفرشتگان سیل خون جاری کنند ......

 

(چهل حدیث از امام حسین (ع



نوشته شده توسط محمد تاريخ پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 22:52

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

فرشته کوچولو



نوشته شده توسط محمد تاريخ سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 18:52

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

نیایش

امشب آسمان دف مي گيرد و زمين به سماع بر مي خيزد ...
حضورت را در پهنای قلبم احساس می کنم همانگونه که به سرور و شادی و نماز نگاهت با تمام هستی ام ایمان دارم و سوگند که تاریکی ها با ذکر نام تو روشن می شوند و لحظه های نو میدی به اشک تمنا و نیاز آفتابی می گردند و من بیقرار بخشش و بزرگواری توام.
ای خدای بزرگ و مهربان
اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهی و از شعله های آن مرا امان
دهی، همان بهتر که در آن شعله ها مرا بسوزانی...
و اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا به بهشت برین فراخوانی و در آن جای دهی، همان بهتر که درهای بهشتت را به رویم بسته نگهداری...
ولی اگر تنها به خاطر خودت به سويت می آيم...
ای خدای بزرگ و مهربان
مرا از خودت مران. چرا که تو گرانبهاترین دارایی من، در اين دنيا و در آخرت هستی.
پس بگذار تا ابد در کنارت جاودانه بمانم...
ترا به شهادت می طلبم که در تمام عمر رنج بارم به حقیقت یکبار عشق ورزیدم و آنهم بازیچه کالبد خاکی او شد . ای خداوند روزیکه به امر تو رستاخیز بر پا می شود و خفتگان سرزمینهای ناشناس سر از خاک بر میدارند ، تو به خاطر دل سوخته من به او رحمت آور گرچه در عالم مردگان دلدادگان یکدیگر را باز نشناسند ولی تو که کاشف هر رازی ما را در کنار هم به خوبی خواهی شناخت. از تو تمنا می کنم آنموقعیکه همه چیز حتی خورشید و ماه و ستارگان به خواب ابدی فرو رفته اند و امواج دریا ها در سکون وحشت زایی بسر می برند به او رحمت آور ...
چون می ترسم در آن دنیای ظلمانی و پر سکوت محبوبم را نشناسم احساس میکنم که باید از هم اکنون همه مردگان را بپرستم شاید یکی از آنها یار دیرینم باشد اگر مرا بگذارد و بگذرد و به دیگری بپیوندد تو به آه و ناله و ضجه من توجهی نکن و پرتو رحمت خود را از او دریغ مدار . آن وقت است که دیار مرگ برای من دیار خوشبختی خواهد شد ... یا علی



نوشته شده توسط محمد تاريخ جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 21:25

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

جاه طلبی و بلند پروازی

گل بنفشه ای در میان علفهای باغچه در شادی به سر می برد.در یکی از روزها با قطراتی از شبنم عطر آمیز شد و چون سر خود را بلند کرد و به اطراف نگریست، گلی همچون شعله ای آتشناک در کنارش دید.آنگاه دهان کبود و و کوچک خود را گشود و گفت:در میان دیگر گلها چه سرنوشت بدی دارم. زیرا از آنان کوتاهترم و طبیعت مرا خوار می کند تا همواره در کنار سطح زمین باشم و نتوانم قامت خود را بلند کنم و مانند گلهای دیگر صورتم را به سوی خورشید بر گردانم .

گل سخن بنفشه را شنید و خنده کنان گفت : تو از همه گلها نادانتری ، زیرا از نعمتی برخوردار هستی که  ارزش آن را نمی دانی . طبیعت به تو زیبایی و خوشبویی خاصی را بخشید که دیگر گلها از آن برخوردار نیستند.پس خواسته های کج و آرزوهای بد را از خود دور کن.کسی که بیش از اندازه طلب کند ، چیزهای بسیاری  را از دست می دهد. گل بنفشه گفت: تو می خواهی مرا دلداری دهی زیرا از چیزی برخوردار هستی که من آرزوی آن را می کنم و مرا با پندهایت حقیرتر می کنی.

طبیعت گفتگوی آن دو را شنید و با تعجب سر تکان داد و با صدایی بلند گفت: ای گل بنفشه!تو همیشه لطیف و نازک دل هستی ، پس چرا فریب خواسته های زشت را می خوری ؟

بنفشه التماس کنان گفت:ای مادر توانمند! از ته قلب از تو خواهش می کنم که خواسته مرا بر آورده کنی و قد مرا ازاین گلها بلندتر سازی !

طبیعت گفت:تو نمی دانی چه می خواهی و از راز وجود آگاهی نداری.اگر من قامت بلندی را به تو بخشم پشیمان می شوی و پشیمانی سودی ندارد.بنفشه گفت:قامت مرا بلندتر کن و هر چه باداباد.

طبیعت گفت:حالا که اصرار می ورزی پس خواسته تو را ای بنفشه نادان و سرکش برآورده می کنم اما اگر گرفتار سختی ها شوی تنها خود را ملامت کن.

آنگاه طبیعت انگشتهای افسونگر و پنهانش را دراز کرد و ریشه بنفشه را گرفت و او را به صورت گلی بلند در آورد.

در عصر همان روز آسمان پوشیده از ابرهای تیره و باران زا شد و  آرامش وجود را با رعد و برق شکست .لشکر باد و باران به نبرد باغ ها و باغچه ها پرداخت و شاخه ها را شکست و گلها را پرپر کرد اما نتوانست هیچ آسیبی به گلهای کوچک که در میان صخره ها پنهانند برساند.و چون توفان پایان یافت و همه گلهای باغچه جز بنفشه ها فرو ریختند یکی از بنفشه ها سر خود را بلند کرد و به دوستانش گفت:بنگرید!توفان باگلها و شاخه ها چه کرد!بنفشه ای دیگر گفت:اگر چه قامت کوتاهی داریم اما از خشم توفان در امانیم.

سومین بنفشه گفت:اگر چه ناتوانیم اما توفان نتوانست بر ما غلبه کند.بنفشه ها به آن بنفشه جاه طلب و بلند پرواز نگریستند که چگونه روی زمین افتاده و در حال مرگ است.

بنفشه ای گفت : به او بنگرید!او فریب طمع خود خورده است.لحظاتی به آرزویش رسید اما تا ابد از میان رفت . از او عبرت بگیرید.گل بنفشه در آخرین لحظات عمر خود سخن او را قطع کرد و گفت:

شما نادانید و از توفان و باران می هراسید.دیروز مانند شما در میان برگهای سبزم نشسته بودم و دیوار قناعت نمی گذاشت اطرافم را ببینم.من می توانستم مانند شما بمانم و در آرامش به سر برم و در فصل زمستان زیر برف منجمد شوم اما به سکوت شب گوش فرا دادم و صدایی را شنیدم که از سوی جهان بالا می آمد و می گوید:

بلند پروازی ، هدف وجود است و جاه طلبی ما را به سوی ماورای هستی می برد. آنگاه بر خود عصیان کردم و وجدانم در باره مقامی بالاتر از این مقام اندیشید.عصیانم به نیرویی زنده و خواسته هایم به اراده ای محکم مبدل شد و از طبیعت خواستم تا قامت بالایی به من ببخشد در حالی که طبیعت چیزی جز مظهر بیرونی رویاهای پنهانی ما نیست.

گل بنفشه آخرین جمله خود را با فخر و پیروزی گفت:لحظاتی مانند ملکه به سر بردم. با چشم همه گلها به جهان نگریستم و با گوشهایشان آواز غیب را شنیدم و با برگهایشان پرتو نور را لمس کردم.

من اکنون خواهم مرد اما به آرزوهایم رسیدم. سر خود را بلند کردم  و جهانی را دیدم که شما نمی توانید آن را ببینید و این هدف زندگی است.

آنگاه رعشه ای بر بدن بنفشه افتاد ودر حالی که لبخند پیروزی بر آرزوها بر دهانش نقش بسته بود، جان داد

آری! لبخند خدا بود!!



نوشته شده توسط محمد تاريخ دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 19:18

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

خداوندا ببخش

گر گناهی کردم و دارم، خداوندا، ببخش
چون گنه را عذر می‌آرم، خداوندا، ببخش
پای خجلت را روایی نیست بر درگاه تو
دست حاجت پیش می‌دارم، خداوندا، ببخش
گر گناهم سخت بسیارست رحمت نیز هست
بر گناه سخت بسیارم، خداوندا، ببخش
چون پذیرفتار بدرفتار نادانان تویی
بر من نادان و رفتارم، خداوندا، ببخش
مایه‌داران نقد روز رفته بازآرند و من
بی زر این شهر و بازارم، خداوندا، ببخش
پیشت از روز الست آوردم اقرار بلی
هم بر آن پیشینه اقرارم، خداوندا: ببخش
بخششت عامست و می‌بخشی سزای هر کسی
گر به بخشایش سزاوارم، خداوندا، ببخش
ناامیدی بردم از یاران، که می‌اندوختم
روز نومیدی تویی یارم، خداوندا، ببخش
آبرویم نیست اندر جمع خاصان را، ولی
آب چشمم هست و می‌بارم، خداوندا، ببخش
عالمی بر عیب و تقصیرم تو، یارب دست گیر
واقفی بر غیب و اسرارم، خداوندا، ببخش
گفته‌ای: بر زاری افتادگان بخشش کنم
اینک آن افتاده‌ی زارم، خداوندا، ببخش



نوشته شده توسط محمد تاريخ دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 18:50

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com



نوشته شده توسط محمد تاريخ جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 20:5

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

گفت و گو با خدا

در روياهايم ديدم که با خدا گفتگو ميكنم!
خدا پرسيد:پس تو ميخواهي با من گفتگو كني.
من در پاسخش گفتم :اگروقت داريد!
خدا خنديد،گفت: وقت من بي نهايت است.
در ذهنت چيست كه ميخواهي از من بپرسي؟
پرسيدم ؟ چه چيز بشر تو را سخت متعجب ميكند؟
-
اينكه آنها از كودكي شان خسته ميشوند،عجله دارند كه بزرگ شوند.
و بعد دوباره پس از مدتها،آرزو ميكنندكه كودك باشند!
-
اينكه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تاپول به دست آورند.
و بعدپولشان را از دست ميدهندتا سلامتي خود را دوباره به دست آورند!
-
اينكه با اضطراب به آينده نگاه ميكنند و حال را فراموش ميكنند.
بنابر اين نه در حال زندگي ميكنند نه درآ ينده !
-
اينكه آنها به گونه ايي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند!
و به گونه ايي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند.
دستهاي خدا دستانم را گرفت .
براي مدتي سكوت كرديم.
من دوباره پرسيدم:به عنوان يك پدر!
ميخواهي كداميك از درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
-
بياموزند كه آنها نميتوانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد،
همه كاري كه آنها ميتوانند بكنند اين است كه
اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند!
-
بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
-
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول ميكشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم.
اما سالها طول ميكشد تا آن زخم ها راالتيام بخشيم.
-
بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد كسي است كه به كمترين ها نياز دارد!
-
بياموزند كه آدمهايي هستند كه آنها را دوست دارند،فقط نميدانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند.
-
بياموزند كه دو نفر ميتوانند با هم به يك نقطه نگاه كنند و آنرا متفاوت ببينند!
-
بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه لازم است آنها خود را نيز ببخشند!
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم.
آيا چيز ديگري هم هست كه دوست داري فرزندانت بدانند !؟
خداوند لبخند زد و گفت :
فقط اين كه بدانند من اينجا هستم
هميشه



نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 23:10

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com



نوشته شده توسط محمد تاريخ سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت 23:55

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

گنجشک خدا

                                                                 يا نور

و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خوشبخت ديد و عده‌اي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود .

خدا گفت : به چه مي نگري ؟

گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت .

خدا گفت : چه مي بيني ؟

گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است  كه عده اي بدين سان و عده اي ...

خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟

گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد .

خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم .

توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند

و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان .

هر كه را به واسطه آنچه مي‌كند سوال خواهم كرد .

 



نوشته شده توسط محمد تاريخ پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 و ساعت 0:26

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com



نوشته شده توسط محمد تاريخ یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 23:45

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

صحیفه المهدی

با سلام خدمت دوستان عزیزی که محبت کردن و از وبلاگ من دیدن کردن

این بار برای شما صحیفه المهدی رو برای دانلود گذاشتم

امیدوار لذت ببرین و برای ما هم دعا کنین

برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید

 

صحیفه المهدی



نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:48

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

در روزگاران پیشین

 آن گاه كه اولین لرزش صدا بر لبانم جاری شد ، بر فراز كوهی مقدس رفتم و با خدا اینگونه سخن گفتم :
پروردگارا ، من بنده توام ، قدرت و اراده پنهان تو ، قانون من است و من ، همواره فرمانبردار تو خواهم بود .
اما خدا هیچ جوابی نداد ، و چونان طوفانی عظیم گذر كرد .

پس از هزار سال دیگر بر بلندای كوه مقدس قدم نهادم و دوباره خدای را اینگونه سخن گفتم :
پروردگارا ، من آفریده توام مرا از گل سرشتی و تمام هستی ام از توست .
و خدا هیچ پاسخی نگفت ، اما چون هزار بالی شتابان گذشت .

هزار سال بعد ، بلندای كوه مقدس را صعود كردم و باز خدای  را چنین ندا دادم :
ای پدر من ! من فرزند توام با شفقت و عشق مرا زندگی بخشیدی ، من نیز با عشق و پرستش وارث پادشاهی تو خواهم شد .
و خدا چیزی نگفت و چونان مَه ی كه تپه های دور دست را می پوشاند دور شد .

پس از هزار سال آن كوه مقدس را بالا رفته دوباره خدای را اینگونه گفتم :
ای خدای من ای آرزوی من و انجام من ، دیروز توام و تو امروز منی ، من ریشه تو در زمین و تو گل من در آسمانی و ما در نگاه گرم خورشید ، رشد خواهیم كرد .
پس همان لحظه به سویم خم شد و به آرامی عباراتی شیرین و دلنشین در گوشم نجوا كرد و همانگونه كه دریای ، جویباری ضیعف را بر خویش می كشد مرا در خود پذیرفت .
و هنگامی كه دره ها و دشت ها را فرود می آمدم ، خدا نیز آن جا بود .



نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:36

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com