پایتخت عطش |
|
نیایش نوشته شده توسط محمد تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 15:55 |+|
الهی! ترا آنکس بیند که ترا دید، و وی ترا دید که گیتی وی را ناپدید و ترا او دید که نادیده پسندید، پس از آن ترا ندید کی به خویشتن دید، دیدار که چشم و دل درو ناپدیددیدار نیست و در ازنای ببرید، چشم غریق از پُری آب ندید، آنکس که ترا به یک دیده دید چه دید؟ و او ترا دید کی همه ی او در دیدار ناپدید، وز نگرستن او باز آمد کی ترا به خود دید. مسکین او که ترا دید و ندید، ترا به تو بایست دید، به خود دید آنچه جست ندید بهره ی خود دید، بتر آن است که راضیست به آنچه دید، عارف خود را گم کرد که ترا دید، دیدار آنست و درازنای ببرید، نوشته شده توسط محمد تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 0:42 |+|
مطالب دوستان ای كاش مي شد تصويرت را در تك تك قطره هاي باران مي نگاشتم ودر حين اشك ريختن آسمان مي نگريستمت مادر امشب از آسمان ديده تو روي شعرم ستاره مي بارد در سكوت سپيد كاغذها پنجه هايم جرقه مي كارد آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست نوشته شده توسط محمد تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 9:37 |+|
چرا از مرگ می ترسید چرا از مرگ می ترسید نوشته شده توسط محمد تاريخ شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 12:12 |+|
زیبا
نوشته شده توسط محمد تاريخ شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 0:39 |+|
فريادي در دل شب *درد بی پروا به درونم نشانه می رفت و اشک ناگاه در سراشیب قله چشمانم ، بی پرسش از یادم ، رهسپار طریقش بود ... روزگار عمرم بر همین منوال ، پرپر شدن گلهای خاطراتش را نظاره میکرد ...* *روزها و ساعتها در این وادی بی مانند ، غافل از تندیس خاطراتم ، گام بر می داشتند و می رفتند ... تا که آن شب ، به ابدیتی راستین ، متولد گردید ...* *آن زمان که فریادی در دل ظلمت شب ، سکوت بی پایانم را به نجوایی پر ز آرامش بی سرانجامش ، در هم شکست و کلامی که تا آن شب یارای باز گفتنش را نداشت ، بر زبان جاری نمود ...* *کلامی که پژواک ترنم انفاسش را ناله هایی سوزانتر از آن آتشی که بر جانم رسوخ کرده بود ، به نسیمی پاکتر از اشکهای شادمانیش ، دلنواز دیدگان بر هم خوابیده ام میکرد ... که سرانجامش جان سپردن در آغوش ظلمت شب بود که زمزمه حضورش را بر صفحه خاطرم نقش میداد ...* *صبر متولد گردید تا پلی باشد برای دستیابی به تندیس عشقی از بارگاه الهی ، یا ربا ... اکنون کــه ریسمان این خلقت زیبایت به انتهایش نزدیک می گردد ، بر جـان خسته ام مرحمت فرما ، تا جان سپردن در آن ظلمت شب ، همان تندیس را به درونم رهسپار گرداند * نوشته شده توسط محمد تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 19:2 |+|
کوچه بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد : تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا ، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم : "حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم! روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم" باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! اشكي ازشاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت! اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد، يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم ، نرميدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم! بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم! نوشته شده توسط محمد تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 18:50 |+|
تصاویری زیبا از شهرمان ......::::::طبس::::::...... نوشته شده توسط محمد تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 0:10 |+|
شبان عاشق من همان شبان عاشقم. سینه چاک و ساکت و غریب، بی تکلف و رها، در خراب دشت های دور، در پی تو می دوم، ساده و صبور و گفت: من همان بلال الکنم در تلفظ تو ناتوان. گفتم: راست گفته ای که خدای شبانان و ناتوان خدای نزدیکی است، آن قدر که می توان صدای نفس هایش را شنید، و صمیمی است، آن قدر که به راحتی می شود با او قهر کرد وقتی دعاهایمان را مستجاب نمی کند و برایش ناز کرد وقتی بارها صدایمان می زند و با لبخند نگاهمان می کند. من خدایی را می شناسم که به راحتی می توان از دست او گله کرد وقتی با تمام وجود استدلال های عقلی ات را به کارمی گیری و می فهمی که هیچ کار او شبیه به آدمیزاد نیست، خدایی که ساده و صبور گله ها و غرغرهایت را می شنود و کار خود را ادامه می دهد، لطف می کند و مهر می ورزد از جایی که گمانش را هم نمی کنی. و خودم را می شناسم که همان شبان عاشقم و ایمانم را که ایمانی شبانی است به همان سادگی دشت. خدایی که من می شناسم خانه ای دارد که هیچ محتسبی برگرد آن نمی چرخد و میر غضبان شهر از دست رحمت او عاصی شده اند. بهانه می گیرد که ببخشد. اشاره می طلبد که نوازش کند. و برای من، شبان ساده این دشت شعرهای عاشقانه می سراید و نمی سپارد آنها را حتی به نسیم که خود بی هیچ واسطه ای در گوشم می نوازد و صدایم می زند با شوق که...، بیا... آن هنگام که از او گله می کنم: محتسبان گفته اند، سخت می توان به حوالی تو رسید. آهسته چنان که نامحرمان نشنوندو صدای نفس هایش در گوشم بپیچد زمزمه می کند: «عزیزکم من نزدیک تر از آن به تو هستم که گمانش کنی» گفتم: گفته اند خشم می گیری اگر برایت چون و چرا کنم. من اهل تسلیم و طاعت نیستم. گفت: اگر همه اهل تسلیم و طاعت بودند، رحمت من به کار چه کس می آمد؟! که من مشتاق تماشای سیمای توام وقتی شجاعانه به دریا می زنی با قایقی که خود برایت ساخته ام و دیگران از هراس طوفان قایق را به خاک سپرده اند و وقتی تو تن به طوفان می سپاری، هیهات از من که تنهایت گذارم. قد راست کردم، گفتم: من محتسبان و میر غضبان و حاجبان درگاهت را بر نمی تابم، روبه رویم نشست، رخ به رخ و گفت: درگاه من پرده ای ندارد که پرده داران غضبناک و خشم آلود داشته باشد که من بر نفس خود قصه رحمت نوشته ام. مرا ببین عزیزکم نه آنان را. گفتم: پس چرا آنان را از درگاه خود نمی رانی؟ گفت: هیهات، که من هرگز کسی را از درگاه خود نرانم. روی برگرداندم، گفتم: من باید بفهمم که چه می کنی، پیش از این چرا چنین کردی و پس از آن چه خواهی کرد، روبه رویم نشست رخ به رخ و گفت: اکنون را دریاب نازنینم که اگر باور کنی دوستت دارم، دیگر پیش و پسی باقی نخواهد ماند و من امشب آمده ام که باور کنی... بغض کردم. مشت کوبیدم. گفتم: پس چرا تنهایم می گذاری. چرا هرگاه که تو را می خوانم نیستی، درگاه تو کجاست وقتی که همه درها بسته است و این مصلحت تو چیست که من هیچ وقت جا و معنایش را نفهمیدم. کجایی وقتی می خوانمت و نیستی... و دیگر هیچ نگفتم که گریه امانم نداد. صبح بود که بیدار شدم. با نسیمی که نوازشم کرد. یادداشتی بر روی میز کارم بود. خواندم: روزی مردی ایتالیایی در خواب می بیند که خداوند به او می گوید آیا دوست داری صحنه هایی از زندگی ات را پیش رویت نشان دهم. مرد از خود اشتیاق نشان می دهد. آن گاه در جلوی چشم های او افقی مانند ساحل دریا ظاهر می شود و او آینده خود را می بیند که در لحظه های سخت، دو ردپا بر روی شن های ساحل است. مرد از خدا می پرسد این ردپاهای چه کسانی است؟ خداوند می گوید: یکی از آن تو و دیگری از آن من که همراه تو هستم در سختی ها. مرد مسرور می شود، در صحنه ای دیگر او مصیبت بزرگ تری پیش روی خود می بیند و بر روی ماسه ها تنهایک ردپا مشاهده می کند، با گله به خداوند می گوید:پس چرا من را تنها گذاشتی. اینها ردپای من است که تنها در مشکلات رهایم. خداوند می گوید: این ردپای تو نیست. ردپای من است. مرد می پرسد پس من کجا هستم. خدا می گوید: تودر آغوش منی وقتی سختی ها از همه سو به تو هجوم می آورند. نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 19:6 |+|
آي ... انسان! اي سوار سركش مغرور! اي شتابان رهرو گمراه! اي بغفلت مانده ي خود خواه! هان..!عنان بركش سمند باد پايت را نيك بنگر گوشه اي از بيكران ملك خدايت را لحظه اي با چشم بينش كهكشان ها را تماشا كن چشم سر بربند- چشم دل بگشاي روشنان بيشمار آسمان ها را تماشا كن هر چه بالاتر پري اين آسمان را انتهايي نيست بيكران آفرينش رابجز جان آفرين فرمانروايي نيست جاده هاي كهكشان تابي نشان جزرد پايي نيست زير سقف آفرينش- صد هزاران جرم رخشان است كز چشم تو پنهان است اينهمه نقش عجب را نقشبندي هست بيمانند كوردل آنكس كه پندارد خدايي نيست آي... انسان! اي سوار سركش مغرور! گر بزير پا در آري «ماه» و «مريخ» و «ثريا» را كي توان با جسم خاكي رفت تا عرش خداوندي؟ بارگاه حقتعالا را بجز يكتا پرستي رهنمايي نيست *** هر ستاره در دل شب ميزند فرياد: اين جهان آفرينش را خدايي هست در پس اين قدرت بي انتها قدرت نمايي هست بال خاكي بشكن و بال خدايي ساز كن اي رهرو گمراه تا به پيمايي فضاي بيكران كبريايي را ديو شهوت را بكش،پاي هوس بربند بنده شو اي سركش خودخواه تا بمرغ جان تو بخشند پرواز خدايي را خويش را گر نيك بشناسي- ميزني بر كهكشانها خيمه گاه پادشايي را *** آي... انسان! اينكه پنداري به اقبال طلا جاويد خواهي ماند گوش دل بر خاك نه تا بشنوي فرياد قارون را آن نگونبختي كه پردكرد از طلا صحرا وهامون را اينك اينك ميزند فرياد: جاي زر،صندوق چشمم خانه مار است سينه ام از خاك گورستان گرانبار است *** اي بغفلت مانده ي خودخواه! آيد آنروزي كه بيني بار و برگت نيست چاره جز تسليم در چنگال مرگت نيست آن زمان فرياد برداري: كاين طلاها غارتي از رنگ زرد دردمندانست اينهمه ياقوت آتش رنگ- آيتي از خون دلهاي پريشانست توده ي سيمين مرواريد- يادگار صد هزاران چشم گريانست *** آي... انسان! اي طلاها را خدا خوانده! اي بزر دلبسته،وز راه خدا مانده!- روزگاري ميرسد كز خاك بر خيزي از ره درماندگي خاك قيامت را بسر ريزي تا كه چشمت بر عذاب جاودان افتد- چون گراز زخم خورده،مضطرب هر سوي بگريزي *** بنگري چون پيش چشمت راست،صحراي قيامت را- بركشي از بيم كيفر،تلخ فرياد ندامت را: كاي خدا راه رهايي كو؟ از چنين سوزنده آتش ها- سايبان از رحمت و لطف خدايي كو؟ ناگهان آيد سروش از غيب: اي سيه روز سيه كردار! زرپرستان و ستمكاران بد آئين وبدخو را- دربساط عدل ما آسوده جاني نيست كيفر غولان مردم خوار- جز عذاب جاوداني نيست. آي... انسان! اي بسا شب مست خفتي در كنار كيسه هاي زر ليك دانستي ندانم يا ندانستي- سفره ي همسايه ي بيمار،بي نان بود جاي نان در پيش چشم كودكاني خرد- ناله بود و دردبودو چشم گريان بود *** آي... انسان! سركشي بس كن عقربكهاي زمان در صد هزاران سال بر شمرده تك نفسهاي بسي فرعون و قارون را چشم ماه و ديده ي خورشيد- ديده بيرون از شماره،بازي گردنده گردون را *** ميبرد شط زمان مارا مهلت ديدار بيش از پنجروزي نيست دل منه بر شوكت دنيا اين عروس دلربا غير از عجوزي نيست اين طلايي را كه تو معبود ميخواني- جز بلاي خانه سوزي نيست *** روزو شب شط زمان جاريست آنچه ميماند از اين شط خروشان نيك كرداريست خاطري را شاد بايد كرد جاي سيم و زر دلي بايد بدست آورد آزمندي ها زبيماريست زر پرستي آتش اندوزيست رستگاري در سبكباريست نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 19:1 |+|
اي خدا اي خدا! اي رازدار بندگان شرمگينت نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 18:21 |+|
بازگشت تو اي گمكرده راه زندگاني نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 18:19 |+|
به كه بايد دل بست؟ به كه بايد دل بست؟ نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 18:6 |+|
|