تبليغاتX

JavaScript Codes پایتخت عطش
پایتخت عطش

نیایش



نوشته شده توسط محمد تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 15:55

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

الهی! ترا آنکس بیند که ترا دید، و وی ترا دید که گیتی وی را ناپدید و ترا او دید که نادیده پسندید، پس از آن ترا ندید کی به خویشتن دید، دیدار که چشم و دل درو ناپدیددیدار نیست و در ازنای ببرید، چشم غریق از پُری آب ندید،  آنکس که ترا به یک دیده دید چه دید؟ و او ترا دید کی همه ی او در دیدار ناپدید، وز نگرستن او باز آمد کی ترا به خود دید.

مسکین او که ترا دید و ندید، ترا به تو بایست دید، به خود دید آنچه جست ندید بهره ی خود دید، بتر آن است که راضیست به آنچه دید، عارف خود را گم کرد که ترا دید، دیدار آنست و درازنای ببرید،



نوشته شده توسط محمد تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 0:42

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

مطالب دوستان

ای كاش مي شد تصويرت را در تك تك قطره هاي باران مي نگاشتم ودر حين اشك ريختن آسمان مي نگريستمت مادر

امشب از آسمان ديده تو روي شعرم ستاره مي بارد در سكوت سپيد كاغذها پنجه هايم جرقه مي كارد

آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست

                                getar                                 



نوشته شده توسط محمد تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 9:37

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

چرا از مرگ می ترسید

چرا از مرگ می ترسید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
 مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
 برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
 اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند
چرا از مرگ می ترسید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
 سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است
تنه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این ننامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغا ها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
 همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را فاسانه می دانید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می ترسید



نوشته شده توسط محمد تاريخ شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 12:12

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

زیبا



نوشته شده توسط محمد تاريخ شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 0:39

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

فريادي در دل شب

*درد بی پروا به درونم نشانه می رفت و اشک ناگاه در سراشیب قله چشمانم ، بی

پرسش از یادم ، رهسپار طریقش بود ... روزگار عمرم بر همین منوال ، پرپر شدن

گلهای خاطراتش را نظاره میکرد ...*

 

*روزها و ساعتها در این وادی بی مانند ، غافل از تندیس خاطراتم ، گام بر می

داشتند و می رفتند ... تا که آن شب ، به ابدیتی راستین ، متولد گردید ...*

 

*آن زمان که فریادی در دل ظلمت شب ، سکوت بی پایانم را به نجوایی پر ز

آرامش بی سرانجامش ، در هم شکست و کلامی که تا آن شب یارای باز گفتنش را

نداشت ، بر زبان جاری نمود ...*

 

*کلامی که پژواک ترنم انفاسش را ناله هایی سوزانتر از آن آتشی که بر جانم

رسوخ کرده بود ، به نسیمی پاکتر از اشکهای شادمانیش ، دلنواز دیدگان بر هم

خوابیده ام میکرد ... که سرانجامش جان سپردن در آغوش ظلمت شب بود که زمزمه

حضورش را بر صفحه خاطرم نقش میداد ...*

 

*صبر متولد گردید تا پلی باشد برای دستیابی به تندیس عشقی از بارگاه الهی ،

یا ربا  ...  اکنون کــه ریسمان این خلقت زیبایت به انتهایش نزدیک می گردد

، بر جـان خسته ام مرحمت فرما ،  تا جان  سپردن در آن ظلمت شب ، همان تندیس

را به درونم رهسپار گرداند *



نوشته شده توسط محمد تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 19:2

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

کوچه

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

                                 بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!



نوشته شده توسط محمد تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 18:50

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

تصاویری زیبا از شهرمان ......::::::طبس::::::......

 

          امامزاده طبس                                    زمستان زیبا      

        زمستان در طبس                                 روستای خَرو طبس

 

 

       

      



نوشته شده توسط محمد تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 0:10

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

شبان عاشق

من همان شبان عاشقم. سینه چاک و ساکت و غریب، بی تکلف و رها، در خراب دشت های دور، در پی تو می دوم، ساده و صبور و گفت: من همان بلال الکنم در تلفظ تو ناتوان. گفتم: راست گفته ای که خدای شبانان و ناتوان خدای نزدیکی است، آن قدر که می توان صدای نفس هایش را شنید، و صمیمی است، آن قدر که به راحتی می شود با او قهر کرد وقتی دعاهایمان را مستجاب نمی کند و برایش ناز کرد وقتی بارها صدایمان می زند و با لبخند نگاهمان می کند.

من خدایی را می شناسم که به راحتی می توان از دست او گله کرد وقتی با تمام وجود استدلال های عقلی ات را به کارمی گیری و می فهمی که هیچ کار او شبیه به آدمیزاد نیست، خدایی که ساده و صبور گله ها و غرغرهایت را می شنود و کار خود را ادامه می دهد، لطف می کند و مهر می ورزد از جایی که گمانش را هم نمی کنی.

و خودم را می شناسم که همان شبان عاشقم و ایمانم را که ایمانی شبانی است به همان سادگی دشت. خدایی که من می شناسم خانه ای دارد که هیچ محتسبی برگرد آن نمی چرخد و میر غضبان شهر از دست رحمت او عاصی شده اند. بهانه می گیرد که ببخشد. اشاره می طلبد که نوازش کند.

و برای من، شبان ساده این دشت شعرهای عاشقانه می سراید و نمی سپارد آنها را حتی به نسیم که خود بی هیچ واسطه ای در گوشم می نوازد و صدایم می زند با شوق که...، بیا...

آن هنگام که از او گله می کنم: محتسبان گفته اند، سخت می توان به حوالی تو رسید. آهسته چنان که نامحرمان نشنوندو صدای نفس هایش در گوشم بپیچد زمزمه می کند:

«عزیزکم من نزدیک تر از آن به تو هستم که گمانش کنی»

 گفتم: گفته اند خشم می گیری اگر برایت چون و چرا کنم. من اهل تسلیم و طاعت نیستم.

گفت: اگر همه اهل تسلیم و طاعت بودند، رحمت من به کار چه کس می آمد؟! که من مشتاق تماشای سیمای توام وقتی شجاعانه به دریا می زنی با قایقی که خود برایت ساخته ام و دیگران از هراس طوفان قایق را به خاک سپرده اند و وقتی تو تن به طوفان می سپاری، هیهات از من که تنهایت گذارم. قد راست کردم، گفتم: من محتسبان و میر غضبان و حاجبان درگاهت را بر نمی تابم، روبه رویم نشست، رخ به رخ و گفت: درگاه من پرده ای ندارد که پرده داران غضبناک و خشم آلود داشته باشد که من بر نفس خود قصه رحمت نوشته ام. مرا ببین عزیزکم نه آنان را.

گفتم: پس چرا آنان را از درگاه خود نمی رانی؟

گفت: هیهات، که من هرگز کسی را از درگاه خود نرانم.

روی برگرداندم، گفتم: من باید بفهمم که چه می کنی، پیش از این چرا چنین کردی و پس از آن چه خواهی کرد، روبه رویم نشست رخ به رخ و گفت:

اکنون را دریاب نازنینم که اگر باور کنی دوستت دارم، دیگر پیش و پسی باقی نخواهد ماند و من امشب آمده ام که باور کنی...

بغض کردم. مشت کوبیدم. گفتم: پس چرا تنهایم می گذاری. چرا هرگاه که تو را می خوانم نیستی، درگاه تو کجاست وقتی که همه درها بسته است و این مصلحت تو چیست که من هیچ وقت جا و معنایش را نفهمیدم. کجایی وقتی می خوانمت و نیستی...  و دیگر هیچ نگفتم که گریه امانم نداد.

صبح بود که بیدار شدم. با نسیمی که نوازشم کرد. یادداشتی بر روی میز کارم بود. خواندم: روزی مردی ایتالیایی در خواب می بیند که خداوند به او می گوید آیا دوست داری صحنه هایی از زندگی ات را پیش رویت نشان دهم. مرد از خود اشتیاق نشان می دهد. آن گاه در جلوی چشم های او افقی مانند ساحل دریا ظاهر می شود و او آینده خود را می بیند که در لحظه های سخت، دو ردپا بر روی شن های ساحل است.

مرد از خدا می پرسد این ردپاهای چه کسانی است؟ خداوند می گوید: یکی از آن تو و دیگری از آن من که همراه تو هستم در سختی ها. مرد مسرور می شود، در صحنه ای دیگر او مصیبت بزرگ تری پیش روی خود می بیند و بر روی ماسه ها تنهایک ردپا مشاهده می کند، با گله به خداوند می گوید:پس چرا من را تنها گذاشتی. اینها ردپای من است که تنها در مشکلات رهایم.

خداوند می گوید: این ردپای تو نیست. ردپای من است. مرد می پرسد پس من کجا هستم.

 خدا می گوید: تودر آغوش منی وقتی سختی ها از همه سو به تو هجوم می آورند.



نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 19:6

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

آي ... انسان!

اي سوار سركش مغرور!

اي شتابان رهرو گمراه!

اي بغفلت مانده ي خود خواه!

هان..!عنان بركش سمند باد پايت را

نيك بنگر گوشه اي از بيكران ملك خدايت را

لحظه اي با چشم بينش كهكشان ها را تماشا كن

چشم سر بربند-

چشم دل بگشاي

روشنان بيشمار آسمان ها را تماشا كن

هر چه بالاتر پري اين آسمان را انتهايي نيست

بيكران آفرينش رابجز جان آفرين فرمانروايي نيست

جاده هاي كهكشان تابي نشان جزرد پايي نيست

زير سقف آفرينش-

صد هزاران جرم رخشان است كز چشم تو پنهان است

اينهمه نقش عجب را نقشبندي هست بيمانند

كوردل آنكس كه پندارد خدايي نيست

آي... انسان!

اي سوار سركش مغرور!

گر بزير پا در آري «ماه» و «مريخ» و «ثريا» را

كي توان با جسم خاكي رفت تا عرش خداوندي؟

بارگاه حقتعالا را بجز يكتا پرستي رهنمايي نيست

***

هر ستاره در دل شب ميزند فرياد:

اين جهان آفرينش را خدايي هست

در پس اين قدرت بي انتها قدرت نمايي هست

بال خاكي بشكن و بال خدايي ساز كن اي رهرو گمراه

تا به پيمايي فضاي بيكران كبريايي را

ديو شهوت را بكش،پاي هوس بربند

بنده شو اي سركش خودخواه

تا بمرغ جان تو بخشند پرواز خدايي را

خويش را گر نيك بشناسي-

ميزني بر كهكشانها خيمه گاه پادشايي را

***

آي... انسان!

اينكه پنداري به اقبال طلا جاويد خواهي ماند

گوش دل بر خاك نه تا بشنوي فرياد قارون را

آن نگونبختي كه پردكرد از طلا صحرا وهامون را

اينك اينك ميزند فرياد:

جاي زر،صندوق چشمم خانه مار است

سينه ام از خاك گورستان گرانبار است

***

اي بغفلت مانده ي خودخواه!

آيد آنروزي كه بيني بار و برگت نيست

چاره جز تسليم در چنگال مرگت نيست

آن زمان فرياد برداري:

كاين طلاها غارتي از رنگ زرد دردمندانست

اينهمه ياقوت آتش رنگ-

آيتي از خون دلهاي پريشانست

توده ي سيمين مرواريد-

يادگار صد هزاران چشم گريانست

***

آي... انسان!

اي طلاها را خدا خوانده!

اي بزر دلبسته،وز راه خدا مانده!-

روزگاري ميرسد كز خاك بر خيزي

از ره درماندگي خاك قيامت را بسر ريزي

تا كه چشمت بر عذاب جاودان افتد-

چون گراز زخم خورده،مضطرب هر سوي بگريزي

***

بنگري چون پيش چشمت راست،صحراي قيامت را-

بركشي از بيم كيفر،تلخ فرياد ندامت را:

كاي خدا راه رهايي كو؟

از چنين سوزنده آتش ها-

سايبان از رحمت و لطف خدايي كو؟

ناگهان آيد سروش از غيب:

اي سيه روز سيه كردار!

زرپرستان و ستمكاران بد آئين وبدخو را-

دربساط عدل ما آسوده جاني نيست

كيفر غولان مردم خوار-

جز عذاب جاوداني نيست.

آي... انسان!

اي بسا شب مست خفتي در كنار كيسه هاي زر

ليك دانستي ندانم يا ندانستي-

سفره ي همسايه ي بيمار،بي نان بود

جاي نان در پيش چشم كودكاني خرد-

ناله بود و دردبودو چشم گريان بود

***

آي... انسان! سركشي بس كن

عقربكهاي زمان در صد هزاران سال

بر شمرده تك نفسهاي بسي فرعون و قارون را

چشم ماه و ديده ي خورشيد-

ديده بيرون از شماره،بازي گردنده گردون را

***

ميبرد شط زمان مارا

مهلت ديدار بيش از پنجروزي نيست

دل منه بر شوكت دنيا

اين عروس دلربا غير از عجوزي نيست

اين طلايي را كه تو معبود ميخواني-

جز بلاي خانه سوزي نيست

***

روزو شب شط زمان جاريست

آنچه ميماند از اين شط خروشان نيك كرداريست

خاطري را شاد بايد كرد

جاي سيم و زر دلي بايد بدست آورد

آزمندي ها زبيماريست

زر پرستي آتش اندوزيست

رستگاري در سبكباريست

 



نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 19:1

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

اي خدا

اي خدا! اي رازدار بندگان شرمگينت
اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي
اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت
زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي
***
اشك، ميغلتد بمژگانم ز شرم روسياهي
اي پناه بي پناهان! مو سپيد روسياهم
بر در بخشايشت اشك پشيماني فشانم
تا بشويم شايد از اشك پشيماني گناهم
***
واي بر من، با جهاني شرمساري كي توانم
تا بدرگاهت بر آرم نيمه شب دست نيازي؟
با چنين شرمندگيها، كي زدست من بر آيد
تا بجويم چاره ي درد دلي از چاره سازي؟
***
اي بسا شب، خواب نوشين، گرم ميغلتد بچشمم
خواب ميبينم چو مرغي ميپرم در آسمانها
پيكر آلوده ام را خواب شيرين ميربايد
روح من در جستجويت ميپرد تا بيكرانها
***
بر تن آلوده منگر، روح پاكم را نظر كن
دوست دارم تا كنم در پيشگاهت بندگيها
من بتو رو كرده ام، بر آستانت سر نهادم
دوست دارم بندگي را با همه شرمندگيها
***
مهربانا! با دلي بشكسته، رو سوي تو كردم
رو كجا آرم اگر از درگهت گوئي جوابم؟
بيكسم، در سايه ي مهر تو ميجويم پناهي
از كجا يابم خدائي گر بكويت ره نيابم؟
***
اي خدا! اي راز دار بندگان شرمگينت
اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي
اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت
زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي



نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 18:21

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

بازگشت

تو اي گمكرده راه زندگاني
نداده فرق، پيري از جواني
« تو پنداري جهاني غير از اين نيست ؟»
« زمين و آسماني غير از اين نيست ؟»

« چنان كرمي كه در سيبي نهان است »
« زمين و آسمان او همانست »

گمان داري جهان هست و خدا نيست ؟
در اين كشتي اثر از ناخدا نيست

رهت روشن، ولي چشم تو تاريك
تو در بيراهه، اما راه، نزديك

من و تو، قطره درياي جوديم
من و تو، رهرو شط وجوديم .

رسيم آنجا كه در آغاز بوديم .
به نعمت بر سرير ناز بوديم
***
ز دريا روزگاري ابر برخاست
من ابرش گويم اما عين درياست .

شتابان شد بهر سو چون سواران
بهر جا قطره قطره ريخت باران

ولي اين قطره ها چون درهم آميخت
از اين پيوستگي رودي بر انگيخت

من و تو قطره اي در چنگ روديم
گهي بالا و گاهي در فروديم

گهي بيني كه ره بر رود، تنگست
بهر گامش بسي خارا و سنگ است .

ولي اين رنج ره، پايان پذير است
تو را دستي توانا، دستگير است .

بدنبال سفرها منزلي هست
زراعت هاي ما را حاصلي هست

تو پنداري همين صحرا و دشتست ؟
و اين رود دمان بي سر گذشتست ؟

تو بيني رود را بر لب فغانهاست
نداني كاين فغان از هجر درياست .

چو بر دريا رسد آرام گيرد
چو عاشق كز نگارش كام گيرد

اگر در رنج و گر در پيچ و تابيم
دوباره سوي دريا ميشتابيم .



نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 18:19

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

به كه بايد دل بست؟

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .
***
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست .
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني .
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟



نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 18:6

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com