تبليغاتX

JavaScript Codes پایتخت عطش
پایتخت عطش

صحیفه المهدی

با سلام خدمت دوستان عزیزی که محبت کردن و از وبلاگ من دیدن کردن

این بار برای شما صحیفه المهدی رو برای دانلود گذاشتم

امیدوار لذت ببرین و برای ما هم دعا کنین

برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید

 

صحیفه المهدی



نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:48

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

در روزگاران پیشین

 آن گاه كه اولین لرزش صدا بر لبانم جاری شد ، بر فراز كوهی مقدس رفتم و با خدا اینگونه سخن گفتم :
پروردگارا ، من بنده توام ، قدرت و اراده پنهان تو ، قانون من است و من ، همواره فرمانبردار تو خواهم بود .
اما خدا هیچ جوابی نداد ، و چونان طوفانی عظیم گذر كرد .

پس از هزار سال دیگر بر بلندای كوه مقدس قدم نهادم و دوباره خدای را اینگونه سخن گفتم :
پروردگارا ، من آفریده توام مرا از گل سرشتی و تمام هستی ام از توست .
و خدا هیچ پاسخی نگفت ، اما چون هزار بالی شتابان گذشت .

هزار سال بعد ، بلندای كوه مقدس را صعود كردم و باز خدای  را چنین ندا دادم :
ای پدر من ! من فرزند توام با شفقت و عشق مرا زندگی بخشیدی ، من نیز با عشق و پرستش وارث پادشاهی تو خواهم شد .
و خدا چیزی نگفت و چونان مَه ی كه تپه های دور دست را می پوشاند دور شد .

پس از هزار سال آن كوه مقدس را بالا رفته دوباره خدای را اینگونه گفتم :
ای خدای من ای آرزوی من و انجام من ، دیروز توام و تو امروز منی ، من ریشه تو در زمین و تو گل من در آسمانی و ما در نگاه گرم خورشید ، رشد خواهیم كرد .
پس همان لحظه به سویم خم شد و به آرامی عباراتی شیرین و دلنشین در گوشم نجوا كرد و همانگونه كه دریای ، جویباری ضیعف را بر خویش می كشد مرا در خود پذیرفت .
و هنگامی كه دره ها و دشت ها را فرود می آمدم ، خدا نیز آن جا بود .



نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:36

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

امامزاده حسین ابن موسی الکاظم طبس

السلام علیک ایها السید الزکی الطاهرالولی الداعی الحفی اشهد انک قلت حقاونطقت حقا ودعوت الی مولای ومولاک علانیه وسرا وفاز متبعک ونجی مصدقک وخاب وخسر مکذبک والمتخلف عنک اشهدلی بهذه الشهاده لاکون من الفائزین بمعرفتک وتصدیقک والتباعک



نوشته شده توسط محمد تاريخ سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:15

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

خدا

روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمي از خودت.تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.



نوشته شده توسط محمد تاريخ دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:40

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com



نوشته شده توسط محمد تاريخ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:56

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com



نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:41

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

امانت خدا

امانت خدا بر زمین مانده بود.آدمیان می گذشتند بی هیچ باری بر شانه هایشان.
خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد،قول نخستین و بیعت اولین را.پیامبر گفت:ای آدمیان!این امانت از آن شماست.بر دوشش کشید.این همان است که زمین و آسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست.پس به یاد آورید انسان را و دشواری اش را.
اما کسی به یاد نیاورد.
پیامبر گفت:عشق است!عشق است که بر زمین مانده است!مجال اندک است و فرصت کوتاه...شتاب کنید وگرنه نوبت عاشقی می گذرد.
اما کسی به عشق نیندیشید.
پیامبر گفت:آنچه نامش زندگی ست،نه خیال است و نه بازی.امتحان است و تنها پاسخ به آزمون زندگی،زیستن است،زیستن.
اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نگفت.
در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود،با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت.زیرا پیمانش را با خدا به یاد می آورد.
آن گاه خدا گفت:به پاس لبخند کودکی،جهان را ادامه می دهیم...



نوشته شده توسط محمد تاريخ شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:54

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

لهي، در دل دوستانت نور عنايت پيداست، جانها در آرزوي وصالت حيران و شيداست، چون تو مولا كيست؟



نوشته شده توسط محمد تاريخ سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:32

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

از خدا خواستم...

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد
خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد
خدا گفت: نه
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد
خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد
خدا گفت: نه
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد
خدا گفت: نه
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم
و باز گفت: نه
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست
بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم



نوشته شده توسط محمد تاريخ یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:41

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com