تبليغاتX

JavaScript Codes پایتخت عطش
پایتخت عطش

گفت و گو با خدا

در روياهايم ديدم که با خدا گفتگو ميكنم!
خدا پرسيد:پس تو ميخواهي با من گفتگو كني.
من در پاسخش گفتم :اگروقت داريد!
خدا خنديد،گفت: وقت من بي نهايت است.
در ذهنت چيست كه ميخواهي از من بپرسي؟
پرسيدم ؟ چه چيز بشر تو را سخت متعجب ميكند؟
-
اينكه آنها از كودكي شان خسته ميشوند،عجله دارند كه بزرگ شوند.
و بعد دوباره پس از مدتها،آرزو ميكنندكه كودك باشند!
-
اينكه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تاپول به دست آورند.
و بعدپولشان را از دست ميدهندتا سلامتي خود را دوباره به دست آورند!
-
اينكه با اضطراب به آينده نگاه ميكنند و حال را فراموش ميكنند.
بنابر اين نه در حال زندگي ميكنند نه درآ ينده !
-
اينكه آنها به گونه ايي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند!
و به گونه ايي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند.
دستهاي خدا دستانم را گرفت .
براي مدتي سكوت كرديم.
من دوباره پرسيدم:به عنوان يك پدر!
ميخواهي كداميك از درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
-
بياموزند كه آنها نميتوانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد،
همه كاري كه آنها ميتوانند بكنند اين است كه
اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند!
-
بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
-
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول ميكشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم.
اما سالها طول ميكشد تا آن زخم ها راالتيام بخشيم.
-
بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد كسي است كه به كمترين ها نياز دارد!
-
بياموزند كه آدمهايي هستند كه آنها را دوست دارند،فقط نميدانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند.
-
بياموزند كه دو نفر ميتوانند با هم به يك نقطه نگاه كنند و آنرا متفاوت ببينند!
-
بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه لازم است آنها خود را نيز ببخشند!
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم.
آيا چيز ديگري هم هست كه دوست داري فرزندانت بدانند !؟
خداوند لبخند زد و گفت :
فقط اين كه بدانند من اينجا هستم
هميشه



نوشته شده توسط محمد تاريخ چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 23:10

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com



نوشته شده توسط محمد تاريخ سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت 23:55

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com

گنجشک خدا

                                                                 يا نور

و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خوشبخت ديد و عده‌اي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود .

خدا گفت : به چه مي نگري ؟

گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت .

خدا گفت : چه مي بيني ؟

گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است  كه عده اي بدين سان و عده اي ...

خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟

گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد .

خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم .

توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند

و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان .

هر كه را به واسطه آنچه مي‌كند سوال خواهم كرد .

 



نوشته شده توسط محمد تاريخ پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 و ساعت 0:26

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com



نوشته شده توسط محمد تاريخ یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 23:45

|+|

http://paytakhteatash.blogfa.com