پایتخت عطش |
|
جاه طلبی و بلند پروازی گل بنفشه ای در میان علفهای باغچه در شادی به سر می برد.در یکی از روزها با قطراتی از شبنم عطر آمیز شد و چون سر خود را بلند کرد و به اطراف نگریست، گلی همچون شعله ای آتشناک در کنارش دید.آنگاه دهان کبود و و کوچک خود را گشود و گفت:در میان دیگر گلها چه سرنوشت بدی دارم. زیرا از آنان کوتاهترم و طبیعت مرا خوار می کند تا همواره در کنار سطح زمین باشم و نتوانم قامت خود را بلند کنم و مانند گلهای دیگر صورتم را به سوی خورشید بر گردانم . گل سخن بنفشه را شنید و خنده کنان گفت : تو از همه گلها نادانتری ، زیرا از نعمتی برخوردار هستی که ارزش آن را نمی دانی . طبیعت به تو زیبایی و خوشبویی خاصی را بخشید که دیگر گلها از آن برخوردار نیستند.پس خواسته های کج و آرزوهای بد را از خود دور کن.کسی که بیش از اندازه طلب کند ، چیزهای بسیاری را از دست می دهد. گل بنفشه گفت: تو می خواهی مرا دلداری دهی زیرا از چیزی برخوردار هستی که من آرزوی آن را می کنم و مرا با پندهایت حقیرتر می کنی. طبیعت گفتگوی آن دو را شنید و با تعجب سر تکان داد و با صدایی بلند گفت: ای گل بنفشه!تو همیشه لطیف و نازک دل هستی ، پس چرا فریب خواسته های زشت را می خوری ؟ بنفشه التماس کنان گفت:ای مادر توانمند! از ته قلب از تو خواهش می کنم که خواسته مرا بر آورده کنی و قد مرا ازاین گلها بلندتر سازی ! طبیعت گفت:تو نمی دانی چه می خواهی و از راز وجود آگاهی نداری.اگر من قامت بلندی را به تو بخشم پشیمان می شوی و پشیمانی سودی ندارد.بنفشه گفت:قامت مرا بلندتر کن و هر چه باداباد. طبیعت گفت:حالا که اصرار می ورزی پس خواسته تو را ای بنفشه نادان و سرکش برآورده می کنم اما اگر گرفتار سختی ها شوی تنها خود را ملامت کن. آنگاه طبیعت انگشتهای افسونگر و پنهانش را دراز کرد و ریشه بنفشه را گرفت و او را به صورت گلی بلند در آورد. در عصر همان روز آسمان پوشیده از ابرهای تیره و باران زا شد و آرامش وجود را با رعد و برق شکست .لشکر باد و باران به نبرد باغ ها و باغچه ها پرداخت و شاخه ها را شکست و گلها را پرپر کرد اما نتوانست هیچ آسیبی به گلهای کوچک که در میان صخره ها پنهانند برساند.و چون توفان پایان یافت و همه گلهای باغچه جز بنفشه ها فرو ریختند یکی از بنفشه ها سر خود را بلند کرد و به دوستانش گفت:بنگرید!توفان باگلها و شاخه ها چه کرد!بنفشه ای دیگر گفت:اگر چه قامت کوتاهی داریم اما از خشم توفان در امانیم. سومین بنفشه گفت:اگر چه ناتوانیم اما توفان نتوانست بر ما غلبه کند.بنفشه ها به آن بنفشه جاه طلب و بلند پرواز نگریستند که چگونه روی زمین افتاده و در حال مرگ است. بنفشه ای گفت : به او بنگرید!او فریب طمع خود خورده است.لحظاتی به آرزویش رسید اما تا ابد از میان رفت . از او عبرت بگیرید.گل بنفشه در آخرین لحظات عمر خود سخن او را قطع کرد و گفت: شما نادانید و از توفان و باران می هراسید.دیروز مانند شما در میان برگهای سبزم نشسته بودم و دیوار قناعت نمی گذاشت اطرافم را ببینم.من می توانستم مانند شما بمانم و در آرامش به سر برم و در فصل زمستان زیر برف منجمد شوم اما به سکوت شب گوش فرا دادم و صدایی را شنیدم که از سوی جهان بالا می آمد و می گوید: بلند پروازی ، هدف وجود است و جاه طلبی ما را به سوی ماورای هستی می برد. آنگاه بر خود عصیان کردم و وجدانم در باره مقامی بالاتر از این مقام اندیشید.عصیانم به نیرویی زنده و خواسته هایم به اراده ای محکم مبدل شد و از طبیعت خواستم تا قامت بالایی به من ببخشد در حالی که طبیعت چیزی جز مظهر بیرونی رویاهای پنهانی ما نیست. گل بنفشه آخرین جمله خود را با فخر و پیروزی گفت:لحظاتی مانند ملکه به سر بردم. با چشم همه گلها به جهان نگریستم و با گوشهایشان آواز غیب را شنیدم و با برگهایشان پرتو نور را لمس کردم. من اکنون خواهم مرد اما به آرزوهایم رسیدم. سر خود را بلند کردم و جهانی را دیدم که شما نمی توانید آن را ببینید و این هدف زندگی است. آنگاه رعشه ای بر بدن بنفشه افتاد ودر حالی که لبخند پیروزی بر آرزوها بر دهانش نقش بسته بود، جان داد آری! لبخند خدا بود!! نوشته شده توسط محمد تاريخ دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 19:18 |+|
|

my yahoo

counter
آمار بازديدکنندگان :
کاربران آنلاين :
music
![]()
![]()
my logo
talare gofteman